كارستن نيبور ( مترجم : پرويز رجبى )
148
سفرنامه كارستن نيبور ( فارسى )
به چهلمنار آمده است . بدون وقفه - عصر همين روز - به تختجمشيد شتافتم و با دوستم دو روز ديگر در تختجمشيد ماندم . از اين فرصت براى مقايسهء شكلهايى كه تهيه كرده بودم با اصل چيزهايى كه نقاشى شده بودند و همچنين براى اصلاح آنها استفاده كردم . روز پنجم آوريل همراه آقاى هركولس سوار بر اسب به چول رفتيم . نوكر مسلمانى را كه از بوشهر همراه برداشته بودم از شيراز روانهء محل خودش ساختم و بهجاى او يك نوكر ارمنى گرفتم . اين ارمنى در مرودشت بيمار شد . نه مرغ كم داشتيم ، نه برنج و نه كره . هرروز پلو خوب و خوردنيهاى سالم ديگرى ، كه در يك ده بد مىتوان بهدست آورد ، در دسترس بود . اما نوكر من بايستى به فرمان كليسايش و يا بهطورىكه او مىگفت ، به فرمان خدايش روزه مىگرفت و چون وقتى مسيحيان مشرق زمين روزه مىگيرند علاوه بر گوشت ، ماهى و كره و شير و تخممرغ هم نمىخورند ، مىتوان فكر كرد ، كه او در ميان روستاييان مسلمان ، كه غذاهايى مناسب روزهء ارمنها تهيه نكرده بودند ، خيلى به سختى روزه گرفته است . وقتى ما روز سوم آوريل به چول آمديم ، مرد ارمنى به خاطر نخوردن غذاى مناسب و همچنين به خاطر بيماريش خيلى رنگپريده و ضعيف شده بود و من به همين خاطر وقتى براى ديدن آقاى هركولس عازم تختجمشيد بودم او را در چول گذاشتم . امروز تصميم گرفته بوديم ، كه او روز ششم آوريل به شيراز برگردد . اما او پيش از حركت مرد . من شانس آورده بودم ، كه آقاى هركولس از شيراز آمده بود . چون نوكرهاى او هم ارمنى بودند و با مرد ارمنى كه مرده بود دوست بودند . آنها ترتيب دفن مرده را دادند . اگر آنها نبودند دفن اين مرد خيلى اسباب ناراحتيم مىشد . چون مسلمانها فكر مىكنند ، اگر يك ارمنى زنده فقط به لباس آنها دست بزند آنها را نجس مىكند و به اين خاطر پيدا كردن چند نفرى كه بتوانند مردهء ارمنى را دفن بكنند خيلى دشوار مىبود .